مقدمه
در روزگاران گذشته، هر کس در هر خانوادهای که زاده میشد، طبقه اجتماعیاش نیز با او تعیین میشد. کفشگرزاده باید کفشگر میشد. تغییر طبقه اجتماعی ناممکن بود. کسی که با فقر زاده میشد، محکوم به زندگی فقیرانه بود و علاوه بر زندگی فقیرانه، به دلیل طبقه اجتماعیاش تحقیر نیز میشد. حتی اگر آن فرد میتوانست خود را به موقعیتی برساند، دائماً با این جملات تحقیر میشد که: «آیا تو همانی نیستی که در فلان خانواده زاده شدی و پدر و مادرت فلانی نیستند؟»
قرنها گذشت و فلسفههای سیاسی به وجود آمدند و مصلحان اجتماعی گفتند که هیچکس محکوم به آن طبقه اجتماعی که در آن زاده میشود نیست. این پیامی نویدبخش بود، اما باورهای عمومی مردم غیر از این بود و تحقیر افراد به دلیل طبقه اجتماعیشان همچنان ادامه مییابد.
عوارض روحی و روانیِ زاده شدن در طبقه اجتماعیِ ضعیف
کاملاً روشن است که فردی که میخواهد طبقه اجتماعی خود را تغییر دهد، با کولهباری از نفرت نسبت به تبعیضهای اجتماعی این کار را انجام میدهد و به صورت طبیعی، تلاشهایش با نوعی ستیزهجویی همراه خواهد بود. علاوه بر آن، حسّ رقابت شدیدی نسبت به دیگران در درون خود خواهد داشت. در حالی که کسی که برخوردار از خانوادهای ثروتمند است که در دوران تحصیل حمایتش میکنند، به صورت طبیعی مسیری را طی میکند و به موقعیت و مقامی میرسد؛ علاوه بر اینکه با لذّت و آسایش زندگی میکند، نیازی به مبارزه و رقابت با دیگران نیز در خود نمیبیند. این فرد روحیهای سالمتر و اخلاقی نیکوتر نسبت به کسی دارد که برای گریز از فقر خانوادگی، دائماً در حال مبارزه و تلاش است و با حرص و ولع به دنبال یافتن موقعیت برتر اجتماعی است.
کسی که از خانوادهای فقیر است، حتی اگر به آن موقعیت اجتماعیِ برتر که دلخواهش بود نیز دست یابد، به دلیل اینکه به هیچ پشتوانهای تکیه ندارد، برای از دست ندادنِ موقعیت جدید باز هم باید رقابت کند و همواره نگران از دست دادن موقعیت خود باشد؛ و همین مسئله لذّت موقعیت جدید را نیز از او میگیرد. اما برعکس، فردی که به دلیل برخورداری از موقعیت و ثروت خانوادگی و تلاش خودش موقعیتی را به دست میآورد، هیچوقت ترس و نگرانی نسبت به از دست دادن موقعیت ندارد، چون آلترناتیوهای دیگری نیز برای او مهیاست.
نتیجه اینکه انسانی که متعلق به یک طبقه اجتماعی فقیر است، همیشه با نگرانی و ترس نسبت به آینده مبهم، حتی لذّت موقعیت جدید را نیز نمیتواند بفهمد؛ و حتی اگر بتواند خود را در موقعیتی برتر تثبیت کند، دائماً نگران گذشته و پایگاه اجتماعیِ فقیرانه و حقیرانهای است که ممکن است روزی به رخ او کشیده شود.
کسی که در خانوادهای نرمال و نسبتاً مرفه زاده میشود، هرگز نمیتواند فشارهای روحیای را که یک بچه فقیر در دوره تحصیل، از حیث کمبود تغذیه مناسب، نداشتن لباس شیک و عدم آراستگی ظاهری نسبت به همسالانش داشته است، درک کند.
فرزند یک خانواده فقیر همیشه با این تحقیر مواجه است که: «کفشگرزاده را چه به اینکه بخواهد تحصیل کند و خود را به موقعیتهای برتر برساند؟ او در حد طبقه اجتماعیِ خود باید رشد کند.»
نکته جالب این است که اگر یک بچه پولدار موفق شود، آن را به حساب عرضه داشتنِ او میگذارند؛ اما اگر یک بچه فقیر موفق شود، با عینک فرویدی، موفقیت او را محصول آرزوهای سرکوبشده دوران کودکیاش تحلیل خواهند کرد. یعنی باز هم نمره بچه پولدار عدد ۲۰ و نمره بچه فقیر زیر ۱۰ خواهد بود.

بدون دیدگاه